آندیا عشق قشنگ مامان و بابا آندیا عشق قشنگ مامان و بابا ، تا این لحظه: 12 سال و 7 ماه سن داره

آنـدیـا تک گل بوستان عشق مامان و بابا

سومین دیدار مامی و آندیای من

سلام نفس مامان تو دل مامی خوش میگذره؟؟گل نازم   ماهگیت مبارک 21 آذر رفتیم سونو اما خانم دکتر نمیتونست صورت ماهتو ببینه فدات شم .....آخه سرت کامل پایین بود .....مامی چیز شیرین خورد ولی بازم سرت پایین بود .....دکتر گفش برو شنبه صبح اول وقت بیا ....مامانی صبح شنبه چیزای شیرین خورد و رفتیم مرکز سونو .... که خدا رو شکر دکتر گفت چرخیدی و تونست کاراشو انجام بده ..... و صدای قلب مهربونت رو دوباره شنیدم ..... دکتر گفت که سالمی خدا رو شکر ....مامان فدات شه الهی دوردونه ام .....راستی چون بابایی رو نذاشتن بیاد تو ازت فیلم گرفتم تا بابا جون ببینه صدای قلبت هم توش افتاده که بعدا میزارمش توی وبلاگت دختر نازم ..... عصر هم رفتیم دکتر بررسی ها...
24 آذر 1392

تقدیم به دخترم.........

دختر که داشته باشی،   با خود تصور می کنی   پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش -وقتی کمی بلند تر شوند- ... و کیف عالم را می بری از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان   دختر که داشته باشی،   خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی   که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده   به گوش انداخته اید -همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود   و خنده ی از ته دل امانش را می برد- دختر که داشته باشی   انتظار روزی را می کشی که با هم   بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ   و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده   گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود  ...
22 آذر 1392

اولــــین دیــدار مامی و نی نی .....

سلام به تو گل نازم ببخشید مامان جون یه مدت تو وبت چیزی نذاشتم آخه حالم خوب نبود اوایل یه مدت هم سرم شلوغ بود خلاصه الان اومدم که جبران کنم عشق مامان و بابا.... اولین دیدار من و شما 92/7/15 بودش که شما   هفته و روزت بود من و بابایی و مامان جون رفتیم واسه سونو غربالگری کلی هم استرس داشتم بخاطر خاطرات بد گذاشته ام صبح هم رفته بودیم واسه آزمایش چکاپ سه ماه اول و آزمایش غربالگری ... خلاصه بعد کلی انتظار و استرس نوبتم شد که نذاشتن بابایی بیاد تو خیلی ناراحت شدیم رو تخت که دراز کشیدم از بس استرس داشتم همش میلرزیدم یخ زده بودم .... تا دستگاه رو گذاشت رو شکمم شما رو دیدم که چقد قشنگ تو دل مامانی خوابیدی فدات شم الهی ...همش به دکتر میگفتم...
22 آذر 1392

خــــــــدایـــــــــاخیـــــــــــلــــــــی خـــــــوشــــــــــحالیــــــــم

امروز بی بی چک زدم +++++++ شد مامانی و بابایی خیلی خوشحال هستند که تو رو دارند عـــــزیزم خوش اومدی تو دل مامانی امیدوارم بتونم به دنیا بیارمت و تو دیگه منو تنها نذاری و خدایا شـــــــــــــکـــــــــــــرت شـــــــــــــکـــــــــــرت هــــــــزاران بار شــــــــــــــکــــــــــــرت خدایا خودت دادی دیگـــــه نکیرش بـــــــرام حــفــظـــش کن و خودت مواقب فرشـــــته ای که دادی باش خـــــدایا ناامیدمون نکـــــن   24/مرداد/92 ساعت 9:30 AM ...
22 آذر 1392

برای دخترم ........

تو آمدی و خدا خواست دخترم باشی                                                               و بهترین غزل توی دفترم باشی   تو آمدی که بخندی ، خدا به من خندید                         ...
20 آذر 1392

4 ماهگی دختـــــرم

سلام عروسک مامان خوبی دوردونه ام امروز ماهگی تو گل نازم هستش که منو بابایی اسمتو انتخاب کردیم.... آنــدیــا سلیقه ی مامان جونته من این اسمو از زمان مجردی واسه گل دخترم انتخاب کرده بودم بابایی هم پسندید....امیدوارم تو هم از اسمی که برات انتخاب کردم خوشت بیاد ....من و بابایی که خیلی این اسمو دوست داریم.....راستی دخترم اولین باری که تکون خوردی خیلی خوشحال شدم آخرای 18 هفتگی بود که تکون خوردی و من حس کردم مثل ترکیدن حباب بود ...... و 9آذر بود که تکونت رو واضح واضح احساس کردم دستمو گذاشتم رو دلم قشنگ زیر دستم پرید عاشق تکون خوردنات و شیطونیاتم هم من هم باباجون.......همیشه رو دلمو بوس میکنه و میگه دختر نازم در چه...
20 آذر 1392

دومــین دیدار مامی و نی نی....

سلام گل نازم خوبی مامانی ....امروز که 6 آبان 92 هست قراره بریم سونو عزیز دلم و مامی برا بار دوم جوجه ی نازش رو ببینه عزیزم عصر ساعت 5 نوبت داشتم رفتیم و یه کم تو نوبت موندیم بعد نوبتمون شد فقط منو بابایی رفته بودیم...رفتم تو باز با کلی استرس رفتم و دکتر گفت برو یه چیز شیرین بخور تا تکون بخوره ....عزیزم رفته بودی اون پایین پایین پشتت هم به ما بود طوری که قشنگ ستون فقراتت رو دیدم .. الهی مامی فدات شه عروسکم... اومدم به بابایی گفتم خیلی نگرانت شده بود و میگفت چرا اینطوری گفته ؟؟؟من گفتم طبیعیه و جای نگرانی نیست....چیز شیرین خوروم دوباره دکتر گفت برو بازم بخور ...مامی هم داشت کم کم نگرانت میشد... اینبار که رفتم تو گفت که شما گل دختری عزیز ...
20 آذر 1392

رفتن به دکتر....

سلام جوجه ی من ...خوبی مامان؟؟ امروز مامی درد شدید زیر دل داشت طوری که اصلا نمیتونستم راه برم و غیر قابل تحمل بود برام .....رفتیم دکتر بهم قرص داد با آمپول و سونو رو دید و گفت همه چیز نرماله و جوجو ام سالمه ....خدا جون شکرت... و برام یه سونوی دیگه هم نوشت واسه سلامت نی نی و طول سرویکسم ...دو هفته دیگه میریم سونو ....امیدوارم اونم مشکلی نداشته باشه و تو فرشته قشنگم سالم بیای تو بغلم بای بای نفس مامان 25مهر92 ...
18 آذر 1392

3 ماهگی ناز گلم

سلام تک گل من خوبی عشق مامان و بابا ماهگیت مبارک من از اول بارداری آرزوی رسیدن به این روز رو داشتم تا اندکی ترس از دست دادنت کمتر شه خدایا 1000000000 بار شکرت که این روز رو هم تجربه کردم .... من و بابایی و مامان جون برات یه جشن کوچولو گرفتیم واسه این روز مهم از این روز به بعد حالت تهوع مامان هم باید کم کم از بین بره .... و روزهای شیرین دوران بارداری رو تجربه کنیم ....خدایا کمکم کن که تا پایان بارداری رو مثل 3 ماه اول به پایان ببرم و بتونم بهترین لحظه ی مادر شدن رو تجربه کنم...گل نازم مراقب خودت باش .... 23مهر 92 ...
18 آذر 1392
1